یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

حسِّ کارآمد

سه شنبه/ ۲۱ مهر ۱۳۹۴

مامان صدای ماشین بابا و داداش را میشناسد. حتی صدای موتور داداش که هنوز یک ماه نشده خریده اش. یکهو وسط کارهایش میپرد و میگوید: "بابات اومد". "داداشت اومد".

خب اگر آدم کمی اهل توجه کردن به نشانه ها باشد، فهمیدن اینکه حتی آقای همسایه آمد، کار سختی نیست. من هم میدانم که صدای دزدگیر ماشین بابا چطوری است و آن گاز کوتاه و خفیفی که موقع خاموش کردن ماشین به ان میدهد برای من هم نشانه است. یا صدای متفاوت ماشین داداش موقع پارک کردن و چندتا چیز دیگر. اما من حس میکنم چیزی فرای اینهاست که مامان را از جا میپراند. خب وسط سروصدای تلویزیون یا ظرف شستن مامان یا صدای ردشدن ماشین ها و موتورهای متعدد دیگر ممکن است آدم صدا را نشنود. یک چیزی مانند یک جور تله پاتی. البته تله پاتی ای که طرف دیگرش از آن خبری ندارد. یا مثلا اینطور که مامان بخشی از وجودش را حس میکند که نزدیک میشود. صدای پای بچه هایش را میشنود، در چه حالی بودن شوهرش را از راه دور میفهمد و خیلی چیزهای دیگر که من گاهی در برابر آن واقعا قاصر میشوم.

 

مامان به تمام معنا زن زندگی است. اصلا به تمام معنا، "زن" است. و البته اینجا نمیخواهم نامه سرگشاده ای از اقدامات و خدمات مادرم در زندگی بنویسم. مامان بلد است با حسش زندگی کند. امورش را بر اساس همان حس ترتیب بدهد و بالانس زندگی اش را از همان منشا حاصل کند. من گاهی که به سکناتش فکر میکنم، هول برم میدارد از اینکه مثل مامان نباشم. از اینکه خب من خیلی بیشتر از مامان به جزییات توجه میکنم و اهمیت میدهم؛ اما چرا نتیجه ای که مامان میگیرد برای من حاصل نمیشود؟ هول برم میدارد که نکند من صدای پای فرزندم را نشنوم و هیچ وقت نگران معشوقی که دور از من است نشوم؟ نکند من نتوانم ارتباط درستی بین منطق و احساسم برقرار کنم و با هردوی آنها زندگی کنم؟ نکند هیچ وقت یاد نگیرم که باید حواسم به جزء جزء خانه باشد؟ که هم حواسم به سبزی قرمه های ته کشیده ی فریزر باشد و هم مشقهای کودکم و هم حال آدمی که زندگیمان را بر چشمهای هم استوار کرده ایم؟ نکند من هی همینجوری در هپروت خودم بمانم و یادم برود که دیگرانی هم هستند و کارهایی هم هست که همه باید به سرتدبیر من بچرخد؟

زن بودن سخت است. ولی آدم باید یاد بگیرد شیرینی اش را لابلای همین حسهایی که میگویند شوهرت آمد و فرزندت آمد پیدا کند. لابلای همین "فارغ شدن از خود" ها.

  • ۹۴/۰۷/۲۱
  • ساجده ابراهیمی