یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

قصه‌ی ناشنیدنی

يكشنبه/ ۳ بهمن ۱۳۹۵

احساسم درباره خودم؟

مثل یک چهارراهم. حس یک چهارراه را دارم که آدم‌ها از مسیرهای مختلف و متضاد می‌آیند، به وجه اشتراکشان، که من باشم، می‌رسند و بعد مسیرشان بهم پیوند می‌خورد و باهم از یک راه ادامه می‌دهند. 

من این وسط چهارراهی‌ام که روز به روز شاهد هزار قصه و هزار اتفاقم، شاهد بهم رسیدن‌ها و از هم جدا شدن‌ها هستم. هزار اتفاق برای روایت کردن دارم. مشتم مثل پیرزن‌های قدیمی از قصه پر است. طالع بین خوبی شده‌ام. پیش بینی‌هایم برای اشتراک‌ها و افتراق‌ها درست از آب درمی‌آید. می‌توانم کرور کرور تجربه و راهنمایی در اختیار آدم‌ها بگذارم و بگویم "آن دیگری که مثل تو بود" چه شد و به کجا رسید.

 اما از خودم اگر بپرسند، اگر بگویند قصه خودت را بگو، هیچ. هیچ. من هیچ قصه‌ای برای گفتن ندارم. خودم تنها از یک راه آمده‌ام و شده‌ام چهارراه تلاقی بقیه. نقطه ربط و پیوند آدم‌های باربط و بیربط. چه سهمی می‌برم؟ هیچ. هیچ. بجز سنگین شدن اندوه از بی‌قصگی خودم، فرسوده شدن مدام از دیدن‌ها و شنیدن‌ها و حدس زدن‌های آخر هر قصه. بی قصه بودن، اما اول شخصِ راویِ قصه‌های دیگران بودن، دردی‌ست که گفتنش برای هیچ قصه نویسی خوشایند نیست.

  • ۹۵/۱۱/۰۳
  • ساجده ابراهیمی