یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

قلبی چنین تپنده

چهارشنبه/ ۳۰ خرداد ۱۳۹۷
اسمش را گذاشته ام قلب سمت راست. تپش ندارد. نبض نمی زند. لگد می زند. گاهی آنقدر محکم که از جا بلندم می کند. دست می کشم روی دنده های راستم، شاید چیزی آنجا پیدا کنم. چیزی به اندازه ی یک جنین کامل که می تواند اینقدر محکم لگد بزند. اما خبری نیست. یادگار 13 خرداد سال گذشته است. یادگار دردی که اول از قلب سمت چپ شروع شد، بعد به آنجا رسید. این یک سال بیهوده کوشیده ام با قرص درمانش کنم. خواسته ام جلوی لگدهایش را بگیرم. موفق نبوده ام.
من خطر را بو می کشم. حس می کنم. ترس از خطر است که زیر دنده های راستم لگد می زند. بک جور هشدار است. قبل از 13 خرداد پارسال، یک بوق ممتد بود. یک جیغ تیز از گلوی یک دختربچه. به شک که می افتادم، دو دل که می شدم، حسم که ناخوب می شد صدای جیغ به کمکم می آمد. خطر را جیغ می زد و بعد به فرار تشویقم می کرد. اواخر جدی اش نگرفتم. جای خودش را به این لگدها داد. انگار که اگر دردم بیشتر باشد، خطر را جدی تر می گیرم.

پشت فرمان بودم که لگد زد. جنس دست دوم شده بودم.می کوشید درستی فکرم را بهم ثابت کند. پس می زدم فکرهایم را. اما محکم تر لگد می زد. باید فرار می کردم. از آدمی که دست دومم کرده بود، از آدمی که به دست دوم بودنم رضایت بیشتری داشت باید فرار می کردم. باید از همه آنهایی که فکرم، اصلا حتی حضور بی خودم برایشان ارزشی نداشت، باید فرار می کردم. تحقیر شده بودم. حقم نبود. چیزی گلویم را می گزید. جای لگد درد می کرد. من را به فرار می خواند. پاهایم را روی گاز فشار و بغضم را محکم قورت می دادم. اگر گریه می کردم کارم تمام بود. چشم هایم از شب بیداری می سوخت. شاید هم از احتمال وقوع واقعه. خروجی ها را رد می کردم. رسیدن برایم مهم نبود. فقط رفتن و فرار کردن را می خواستم. از اتوبان آزادگان سردرآوردم. گیج. گنگ. نامانوس. شادمهر داشت می خواند «نترس من کنارتم، فرقی میون ما نذار». صدایش را بستم. دروغ می گفت. همه آنهایی که از کنار بودن می گفتند دروغگو بودند. تنهایی ام را باید باور می کردم. نقطه ای مثل وسط اتوبانی غریبه. بی دوست، بی رفیق، بی مونس. آدم وقتی می پذیرد تنهاست، می پذیرد بی استعداد است، پر از نقطه ضعف است، پر از خطاهای ریز و درشت دیگر است، اما خب بالاخره همین است دیگر و باید با همینش کنار بیاید، دست دوم نمی شود. ابژه نمی شود. تحقیر نمی شود، جایی که حتی حقش است تحقیر شود.

قلب راستم که لگد می زند، گردش خون در بدنم سریعتر می شود. می دانم باید دست بجنبانم. می فهمم که جایی جا مانده ام و زندگی دارد می دود.
  • ۹۷/۰۳/۳۰
  • ساجده ابراهیمی

دیدگاه (۰)

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.