یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

امید ز هر در که بریدیم...

دوشنبه/ ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷
مرز میان نفرت و دوست داشتن خیلی خیلی باریک است. بیست و چهار ساعت سرگردانی لازم داشتم تا این را باور کنم. بپذیرم و تصمیم بگیرم که متنفر باشم یا دوست بدارم. بیست و چهار ساعت حال تهوع و نزار لازم بود تا بفهمم یکی بین این دو وجود ندارد. برای بعضی چیزها و آدم ها وجود ندارد. یا نفرت است یا دوست داشتن. نمی شود بین این دو بود و هرروز با سمباده روح خود را خراش داد. طول می کشید تا بفهمم. طول می کشید تا تصمیم بگیرم. آنقدر فداکار نیستم که دوست بدارم و چشم روی زاویه ها ببندم. چشم ببندم روی دروغ ها. روی قضاوت ها. روی گول زدن ها. روی قیافه ی اخلاق مداری گرفتن ها و بی اخلاقی کردن ها. آنقدر هم کینه ای نیستم که بخاطر همه اینها متنفر باشم. یک وجب دل بلاهای زیادی سر آدم می آورد. دست و پای آدم را شل می کند. حتی برای متنفر بودن. همه آن چیزها که بدند قابل بخششند و همه قابل بخشش ها زجرآورترین وجه همانند. چه باید کرد؟ چه باید بکنم؟ رها کنم. رها. رها. خوب که فکر کردم اشتباه کرده ام همه ی این مدت. چیزی را به سختی در چنگ هایم نگه داشته ام که اصلا مال من نیست. تمام مدت فکر کرده ام خودم برایش تصمیم می گیرم. تازه فهمیدم ابژه بوده ام. درد همیشگی. معمولی بودن. ابژه بودن. خرفداکاری کردن در حالی که فکر می کنی داری رشد می دهی و حضورت لازم است. طول می کشد آدم بفهمد نقش او را عمله بناهای دیگری هم می توانند انجام دهند. با آه و ناله ی کمتر.
چه باید کرد؟ می گویم رها کن. بگذار برود. اصلا دیگر التفاتی نداشته باش. گفتنش راحت است. پذیرفتنش سخت. عمل کردن به آن وحشتناک تر. بیست و چهار ساعت لازم بود تا دوباره این فکرها را قرقره کنم. هنوز تصمیم نگرفته ام. هنوز نمی دانم متنفر باشم یا رها کنم. فقط می دانم دیگر دوست نخواهم داشت.
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
  • ساجده ابراهیمی