یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

من دیروز زیباترین لبخند دنیا را دیدم. من دیروز معصوم ترین و بی ریاترین و مهربانترین لبخند را بر معصوم ترین چهره دنیا دیدم. من دیروز بعد از ربع قرن زندگی یک لبخند بی غل و غش، یک لبخند از روی سادگی و مهربانی خالص دیدم. دیدم و دلم غنج رفت.

 

من دیروز امیدوار شدم که خدا هنوز به انسان امید دارد. من دیروز امیدوار شدم که هنوز هم می شود کاری کرد. من امیدوار شدم که خدا هنوز دست از دل های انسانهای کره زمین نشسته و با وجود همه ظلماتشان، هنوز دل های بی ریا را نگه داشته تا به آنها یادآور شود که هنوز اصل جنس، اصل فطرت، باقی ست. من دیروز خودم را خوشبخت ترین دختر دنیا می دانستم زیرا خدا زیباترین لبخند دنیا را به من نشان داد.

 

سه نفرند. به غایت کثیف و شلخته. اما از پس همان چهره های غبار گرفته و دست و رو نشسته، و آن چشم های قرمز و ملتهب از آلودگی و گرمای تهران، میشود زیبایی و معصومیت را پیدا کرد. می شود همه دنیا را هنوز، کف دستهای پینه بسته شان پیدا کرد.

صندلی که خالی می شود، می نشینم. یکهو به خودم نهیب میزنم که مگر این بچه ها آدم نیستند؟ چرا حق نشستن به آنها نمی دهیم؟

زل می زنم به سه نفری که دستشان را به میله ی در اتوبوس گرفته اند و مسحور، اتوبان را نگاه میکنند. یکی شان رو بر میگرداند و چشم در چشم می شویم. لبخند می زنم و از اینجا به بعد، انگار همه چیز اسلوموشن می شود: اتوبوس از زیر پل در می آید و آفتاب می پاشد روی صورت غبار گرفته اش. چشمان قرمزش می درخشد و دندانهای خشگلش را از میان انحنای ظریف لب های رنگ پریده اش به نمایش می گذارد و من خیره می مانم به این لبخندی که تا بحال به عمرم ندیده ام... 

اصرار میکنم که « بیا بشین». نمی آید. دو نفر دیگر هم نمی آیند. انگار که قانون نا نوشته ای وجود دارد که آنها حق نشستن در کنار آدمها را ندارند. انگار برایشان خوب جا افتاده که نباید بنشینند «در حالیکه» دیگران سرپا باشند... همینطور با لبخندهای معصوم، نگاهم می کنند...

می دانید، درعرف ما، این دخترها آدم های بدی هستند. چون کثیفند. چون به اجبار دیگران گدایی می کنند. چون فحش های آبدار بلدند و اگر بلد نباشند مگر می توانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند؟ هم سن هایشان هنوز نمی توانند آب دماغشان را بالا بکشند.

اما من عمق محبتهای ابرازنشده را در نگاهشان دیدم. آن محبتی که در وجود همه به ودیعه گذاشته شده و منتظرند که نثار کسی کنند.بی مزد و منت.و دیدم که چقدر نیازمند محبتند...تعریفشان هم از محبت، مثل ما پیچیده نیست. یک لبخند گذرا را هم محبت می دانند.

از اتوبوس که پیاده می شوم، سه تایی برایم دست تکان می دهند و من خودم را خوشبخت ترین دختر دنیا می دانم.

 

خدایا، آخه ی لبخند چیه که بخاطرش سپاسگزار شدن؟

 

پ ن ۱: می دانید،من تا بحال محبت و مرامی که از بعضی بچه های کثیف و شلخته کار دیده ام، از خیلی از بچه های تبلت به دست و با تربیت پاستوریزه خانگی ندیده ام. دنیای بی غل و غش تری دارند، اگر این جبر زمانه بگذارد...

پ ن۲: خدارو شاکرم که انقدر پولدار نیستم که ماشین داشته باشم و بخش عمده ای از زندگی رو تو اتوبوس ‌ و مترو میگذرونم تا بتونم چیزی به نام «درد» رو از نزدیک ببینم. 

  • ۹۴/۰۴/۱۱
  • ساجده ابراهیمی

آرمانخواهی

جامعه متعالی

کودکان کار