یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

بغض کهنه

چهارشنبه/ ۲۲ آذر ۱۳۹۶

داداش عکس «رسول خلیلی» را لوله کرده بود تا ببرد خوابگاه و به در کمدش بچسباند. پشت سر شهید گنبدی طلایی بود و پرچم روی گنبد هم سرخ بود. آنموقع هنوز نمیدانستم که گنبد، متعلق به بارگاه حضرت زینب است. عکس را که باز کردم از جوانی شهید جا خوردم. اولین مواجهی من با شهید مدافع حرم از همانجا شروع شد. «محرم ترک» را می شناختم. قبلترش، آن روزهایی که گذرم به «خزانه» میافتاد عکسش را دیده بودم. جوان بود، اما نه نزدیک به سن و سال من. رسول خلیلی سن و سالش آنقدر به من و اطرافیانم نزدیک بود که باور اینکه رفته و در کشور دیگر جنگیده و شهید شده، سخت بود. خیلی سخت. باور اینکه کسی همسن برادر من، کمی بزرگتر از خود من، همسن دوستانم، همکلاسیهایم و پسرخالهها و پسرعموهایم باشد، و کاری خاص کرده باشد، سخت بود. سال 91 برای شهید شدن یکجوری بود. شاید طهرانی مقدم را باور میکردیم، اما جوان بودن و دست کشیدن از چیزهایی که ما دوست داشتیم، باورپذیری شهادت را سخت میکرد. و همین شگفتی بود که جذابش میکرد. شمشیر دو لبی بود که هم بشدت ترسناک بود و هم بشدت خواستنی. آنها که میرفتند قهرمان بودند، دست شستن و دست کشیدن را بلد بودند و ما نه. آنها راه معبر تنگی که آوینی گفته بود را پیدا کرده بودند و ما نه. آنها راه نظرکرده شدن را بلد بودند و ما نه. اصلا آنها آنقدر هیجانطلب بودند که چنین پا در عرصه بگذارند و ما نه. ما هیچکدام اینها نبودیم. ما اهل روزمرگی بودیم، اهل آه و حسرت بعد از شنیدن خبر شهادت دیگران، اهل تحسین کردن. شهادت ماورائی بود. خرمای بر نخیل بود و ما دستمان کوتاه. مایی که میگویم یعنی من و خیلی از آدمهای دور و برم. «دختر بودن» حسرت را بیشتر هم میکرد. فکر کردن به چیزی ماورائی مثل شهادت برای یک دختر حسرتبارتر است وقتی میداند زمینهاش برای او فراهم نمیشود. وقتی میداند که حرف زدن از آن جوابهایی مثل «جهاد زن کارهای دیگر است» دارد. به گزارش اخبار، ارتش سوریه پیشروی میکرد ولی بازار شهادت جوانان ایرانی داغتر می شد.ا خبار از پیروزی می گفت، اما گلزار شهدا شلوغتر می شد. کار به شهید 20 ساله که رسید، سپر برداشتم. آه و اشک چه معنایی داشت وقتی آدمهایی خیلی کوچکتر از من همهچیز را به سخره میگرفتند و جای مواخذه، پاداش هم میگرفتند؟ آنها بلد بودند خلاف قاعده بازی کنند. من بلد نبودم. سر لج افتادم. اردیبهشت 95 آخرین باری بود که به گلزار شهدا رفتم. اگر هم رفتم، قطعهی 26 نرفتم. از کنار قطعه 52 با سرعت رد شدم و قطعهی شهدای افغان را دور زدم. با شهدای گمنام، که آدم نمیداند چندسالشان بوده بهتر میشد حرف زد. بقیه توی نگاهشان تمسخر بود. خوبها برایشان بود و ما چه حسی داشتیم؟ حس معطل بودن.
وجدانم در بیانصافی هنوز آنقدر وقیح نشده بود که بخواهم رفتن و شهید شدن آنها را زیر سوال ببرم. خب انتخابشان بود هر انتخابی هم بهایی داشت. او که رفته بود، من بودم و جاماندهها. خواهران شهید، همسران شهید، مادر و فرزندان شهید. زنان قهرمانپرور. زنانی که میخواستند قهرمان باشند. زنانی که گریه میکردند اما میگفتند که «جوانشان فدای حضرت زینب». لجم میگرفت. روزی که دیدم خواهر شهید امرایی با دست لرزان قبر برادرش را گل میچید و بغضش داشت از توی چشمهایش بیرون میزد بیشتر لجم گرفت. خود را محکم نشان میداد اما فرو ریخته بود. سوالم ساده بود و جرات پرسیدن از هیچکدام را نداشتم: «چرا گذاشتید برن؟ چرا مانعش نشدید؟»
شکافی بین من و خیلی از دختران و زنان اطرافم ایجاد شد. تا چندسال قبلتر مادرشهید پیرزن باصفایی بود که صبح های پنجشنبه توی بهشت زهرا میدیدیم. خواهر شهید زن پا به سن گذاشتهای بود که میتوانست یک خاطره از برادرش را بارها و بارها تکرار کند و تهش بگوید یک جان بودیم در دو قالب. همسر شهید زنی بود که بچههایش دیگر از  آب و گل درآمده بودند و آنها را بر حسب اخلاق به پدرشان نزدیک یا دور میدانست. اما مادر شهید، زن جوان قطعهی ۲۶ شد که مزار پسر بیست سالهاش را گل میگذاشت. خواهر و همسر شهید، دختران همسن و سال خودم شدند. دوست هم دانشگاهی، هم مدرسهای قدیمی، دختر همسایه، همه کسانی که باهم روزهایی گذرانده‌ بودیم. با یک داغ نسبتمان عوض شده بود. کنارشان قدم کوتاه بود. حقارتی عمیق حس میکردم و راهی برای جبرانش نبود. نمیدانم مثلا خواهری بود که از برادرش بخواهد به سوریه برود و شهید شود تا به او مقامی خاص بدهد؟ یا مادر و همسری چنین خواستهای داشتند؟ همه میگفتند از شهادت شهیدشان راضیاند. روغن ریخته نذر امامزاده نمیشد؟ من هم برای برادرم خوبترینها را میخواستم. اما این یکی حتی فکرش هم کشنده بود. هروقت او هم به تکاپوی راهی برای رفتن میافتاد، بق میکردم. گر میگرفتم. لج میکردم و میگفتم اگر برود من هم خیلی خوشحال میشوم و بغض و خشمم را باهم قورت میدادم.
همه باهم علیه من شده بودند. زنان در «ملازمان حرم» جلوی شهره پیرانی مینشستند و میگفتند از نبودن شوهرشان سخت دلگیرند اما خوشحالند که او رفته. معنی این رنج را نمیفهمیدم. چاقو کشیدن علیه خود را چرا، فرو بردن آن در قلب را نه. دو تا آدم درون من با هم میجنگیدند. آنی که رو به همسر شهید میگفت: «ناراحتی؟ خب نمیگذاشتی شوهرت برود.» و کسی که چشم غره میرفت و میگفت «آنوقت تو میتوانستی بنشینی و تز بدهی؟» باور همه این بود و همه با هم آن را به من تلقین میکردند. شهید امر قدسی بود و همه چیز مربوط به آن. درد عافیت داشتن و نخواستن آن در عین حال خوره بود. من را میخورد. زیر و رو می کرد.
داغ مقدس به همسایهمان رسید. دو تا دختر دوقلوی یک ساله از یک ساعتی به بعد پدر نداشتند. دختری هم سن و سال من مانده بود و دوقلوهایی که از بابا فقط عکسهای روی دیوار را میشناختند. جنگ از من دور بود. اما ترکشهایش هرروز در بدنم جابجا میشد. با شنیدن صدای دوقلوها، با دیدن عکس پسر دوست بابا روی دیوار خانهشان وقتی هرصبح در را باز میکردم. ترکشها به اعصابم و جایی پشت چشمم میرسیدند وقتی تن تکیدهی پدر شهید و چشمهای مردهی مادرش را میدیدم. جنگ اما جنگ عقیده بود. مرز و جغرافیا نمیشناخت. جنگ هم خون میخواست. خیلیها شهید میشدند و خونشان دیده نمیشد. بیشتر از تعداد جنازهها شهید داشتیم. مادر شهید، پدر شهید، خواهر شهید.
سِر شده بودم. بیاشک بودم. بیموضع. سپر انداختم. روزی که عکس شهید حججی همهجا منتشر شد مرزهای دیوانگی را رد میکردم و دم نمیزدم. چیزی که به وجودم افتاده بود نه دشمنی، که حسادت بود. حسادت به اینکه کسی کوچکتر از من تا کجاها رفته بود و من حتی خیال آن کجاها را هم دیگر نداشتم. به آرزوهای دیگران حسود شده بودم. برایش ننوشتم. حرفی نداشتم. شهیدی دیگر، مثل دیگران بود.
توی دانشکده موزیک شاد گذاشتهاند و بچههای بسیج شیرینی پخش میکنند. شیرینی را نمیخورم. سنگی از گلویم برداشته می شود، از بین هزاران سنگ. بعضیها توی استوری اینستاگرام نوشتهاند «در بهار آزادی جای شهدا خالی». سنگها سرریز میکنند و پشت بندش اشکها هم.
باید اعتراف کنم که همان سالها دلم هلاک تمام بچههایی بود که یتیم شدند. که وقتی نریمانی مداحی مشهورش را میخواند و میرسید به « گلم بابا میخواد/ جواب نالهشو بدید» دلم آشوب میشد. سالهای کودکی و انتظارهای مدام خود برای بابا را یادم میآورد. حسرت دیدن بابا که هفتگی به دلمان بود و حالا برای این بچهها همیشگی میشد. حالا که میگویند در این بهار جای شهدا خالی است من باید دست از بغضم بردارم و بگویم دلم هلاک قد خمیدهی دوست بابا است. تب کردهام برای زنانی که اول دل خودشان را کشتند و دفن کردند و بعد مردانشان را راهی جبههها کردند. دلم کباب است برای بچههایی که در غم بی پدری تب کردند. زنانی که بغض همراه همیشگیشان شد. دلم مچاله است برای مادرانی که چشمشان تهی شد و پدرانی که قدشان خمیده و شانههای استوارشان دنبال پناه میگشتند.

  • ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۲
  • ساجده ابراهیمی

خارج از کادر

يكشنبه/ ۱۳ فروردين ۱۳۹۶

عکس‌گرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلی‌ها یک «اس ال آر» داشته‌باشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکس‌گرفتن که می‌رسید همه باید آماده می‌شدند تا عکس بخاطر یک بی‌ملاحظگی هدر نرود. بعد به نقطه معلومی زل زده و چندثانیه از پلک‌زدن خودداری می‌کردند. فاصله کانونی دوربین ثابت بود و همین، امکان زوم کردن را منتفی می‌کرد. پس باید عکاس فاصله‌اش را جوری تنظیم می‌کرد که همه داخل کادر جا بشوند و بقیه هم خودشان را زورچپان در آن قاب مستطیلی جا می‌دادند. نگاه‌ها معمولا خشک و جدی بود. انگار می‌خواستند چیزی را از داخل دوربین کشف کنند.

عکس‌های بهتر از آنِ آدم‌های خلاقی بود که ژستی متفاوت داشتند و یا لبخند را از روی بیننده دریغ نکرده‌بودند. بعد از گرفتن عکس تازه قسمت هیجان انگیز انتظار برای چاپ شدن آن شروع می‌شد. بعد از دیدن عکس آماده، گاهی دمق می‌شدیم که جایی پلک زده‌بودیم، دستمان تکان خورده‌، صورتمان پشت بقیه قایم شده‌بود، توی کادر جا نشده‌بودیم و عکاس در نهایت بدجنسی ما را از عکس انداخته‌بود یا اصلا کله‌هایمان از تصویر قطع شده‌بود.. امکانش بود که به کل عکس‌ها سوخته و خاطرات تصویری ما از یک اتفاق، شیفت دیلیت شده باشد. هیجان بیشتر ماجرا برای وقتی بود که سعی می‌کردیم از روی نگاتیوها عکس و آدم‌ها را حدس بزنیم. عکس تک‌نفره و پورتره‌های آنچنانی معنایی نداشت. این قبیل کارها با آن دوربین‌های ساده، لوس‌بازی به حساب می‌آمد و متعلق به آدم‌هایی بود که می‌توانستند برای اینجور عکس‌های آتلیه‌ای پول بیشتری خرج کنند. ما همه سوسیالیست‌وار، در مقابل دوربین جمع می‌شدیم. انگار یک‌جور رسم و عرف بود که بزرگترهای مجلس حتما در عکس حضور داشته‌باشند. حتی اگر خیلی غریبه و با بقیه حاضرین بی‌نسبت باشند. از همین خاطر بود که در آلبوم‌های قدیمی لابلای عکس‌های دسته‌جمعی، آدم‌هایی به‌چشم می‌خورند که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌شناسد. این احتمال در عکس‌های متعلق به عروسی و یا مهمانی‌های بزرگ مثل ولیمه، بیشتر است.

من به قصه آن آدم‌ها زیاد فکر کرده‌ام: آشنایی دور که بنا به معذوریت دعوت را قبول کرده و به جایی رفته که فقط صاحب مجلس او را می‌شناخته است. موقع عکس‌گرفتن از او خواسته‌اند که جایی برای خودش در کادر دست و پا کند و بعد از مراسم هم رفته که رفته، هیچ‌وقت سراغ عکس را نگرفته و کسی هم آنقدر به فکرش نبوده که عکس را برایش بفرستد. بیست سال بعد این عکس در مهمانی دیگری دیده‌می‌شود و همه سراغ از اسم و رسم او می‌گیرند ولی کسی او را نمی‌شناسد و حتی نمی‌داند مناسبت حضورش در آنجا چه بوده‌است. با آن حلقه‌های محدود، هر شات دوربین به معنی پرداخت یک هزینه بود و بزرگترها لزومی نمی‌دیدند که این هزینه را به‌تنهایی برای یک بچه خرج کنند. پس سهم بچه‌ها از عکس تا وقتی که به سن قابل قبولی می‌رسیدند خیلی کم بود. خیلی جاها مثل موجودات اضافه‌ای با آنها برخورد می‌شد. در بسیاری از عکس‌های آلبوم خانه بابابزرگ تنها قسمتی از سر بچه‌ها پیداست و پرواضح است که نحوه چیدمان آن‌ها در کادر به عمد طوری بوده که کمترین فضا را در عکس اشغال کنند.

عروسی عمه کوچیکه پنج سالم بود. خودم را کشتم، پا بر زمین کوبیدم و التماسشان کردم که بگذارند خودم تنهایی با عروس بایستم و عکس بیندازم. کوتاه نمی‌آمدند. این خواسته بنظرشان زیادی بزرگتر از سن و جایگاهم بود. تنها وقتی به این کار رضایت دادند_آن‌هم به بی‌رحمانه‌ترین شکلِ ممکن_ که سیل اشک و صدای بلند عربده داشت کل عروسی را خراب می‌کرد. از قضا پسری همسن من و از اقوام دیگر عروس هم، چنین خواسته‌ای داشت و بزرگترها طی یک شور به این نتیجه رسیدند که هردوی ما مشترکا با عروس عکسی داشته‌باشیم. ما هم مظلومانه حضور مزاحم دیگر را پذیرفتیم و زود اشکهایمان را پاک کردیم، هرکدام یک طرف عروس ایستادیم و بعدش هم شات! انگار لبخند فاتحان جنگ جهانی دوم در آن عکس بر لب هردوی ما نشسته‌است. عروسی دختر همان عمه، یکی دوسال قبل بود. کمتر بچه‌ای به داشتن عکس با عروس، آن‌هم با دوربین با کیفیت من که لنز وایدش با گشاده رویی بهشان لبخند میزد، اعتنایی می‌کرد. هرکدام خود یا مادرشان گوشی باکیفیتی داشتند که بدون التماس و راه انداختن سیل اشک می‌توانستند چندین عکس باعروس یا بی‌عروس داشته‌باشند و این عکس‌ها اسباب فقط چند لحظه سرگرمیشان را فراهم می‌کرد. اما عکس سه نفره ما با عروس بعد از بیست و اندی سال هنوز تازه و جذاب است. مثل غنیمت جنگی می‌ماند. لذت بدست آوردنش هرگز کم نمی‌شود.


منتشر شده در مجله ادبی الف‌یا

  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۸
  • ساجده ابراهیمی

حاکمان قلمروهای کوچک

شنبه/ ۱۲ فروردين ۱۳۹۶

سه روز است که خانه‌دارم. یعنی خانه‌داری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم می‌آید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص می‌دهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربه‌های دفعه قبلی به کارم نمی‌آید و خانه‌داری آیینی است که هربار نوشدن می‌طلبد و ناچار، باید قوانین جدیدی برای آن بچینم. معمولا هفته‌ای یک‌بار با مامان گفت‌وگوی مفصلی درباره منش او در خانه‌داری داریم.

من معتقدم سروته آشپزخانه و مخلفاتش را می‌توان دوسه ساعته بهم آورد و اینهمه تلاش مستمر او برای تمیز نگه‌داشتن خانه درحالیکه عمدتا صبح تا شب کسی در خانه نیست، یکجور وسواس است. این حرف‌ها با نزدیک‌شدن به ایام خانه‌تکانی شدت بیشتری هم می‌گیرد. من می‌گویم ظرف‌های ته کابینت که آخرین بار، سال قبل موقع خانه تکانی رنگشان رادیدیم، نیازی به شستشو ندارند یا خیلی خنده‌دار است وقتی ملحفه‌هایی که فقط یک‌بار در طی سال استفاده شده‌اند ساعت‌ها توی ماشین لباسشویی می‌چرخند. برای حرفم هزارجور استدلال می‌آورم. فیلم و عکس زندگی خارجی‌ها در اینستاگرام را به او نشان می‌دهم که چقدر همه‌چیز را ساده می‌گیرند. از کارهای مفید دیگری که می‌شود در همین خانه انجام داد حرف می‌زنم و تاکید می‌کنم که خانه و خانواده اینهمه هم نیاز به رسیدگی ندارند. همه ما آدم‌های بالغی هستیم که خودمان هم بلدیم از پس خیلی کارها بربیاییم و نظارت مامان به ذره‌ذره نگرانی‌های ما، خودش را فرسوده می‌کند. اما او در نهایت فقط سری تکان می‌دهد و خیلی آرام دنبال کارهایش را می‌گیرد. خیلی هم اگر دل به دلم بدهد می‌گوید «راست می‌گویی ولی گاهی نمی‌شود.» یا اگر خیلی داد سخنم بلند شده‌باشد تهش می‌گوید «تو برو خانه خودت و اینطوری نباش» و بحث را مختومه اعلام می‌کند.

حالا سه روز است که خانه دارم. حاکم قلمرویی شده‌ام که اگرچه کوچک است اما ریزه‌کاری‌های زیادی دارد. سعی کرده‌ام جوری برنامه بچینم که کارهایم روی زمین نماند، روزی یک فیلم ببینم، همشهری داستان را هم تمام کنم. با خودم شرط می‌گذارم که ظرف‌ها را به محض کثیف شدن نشویَم و روزی دوبار کلک همه را باهم بکنم. اما دوتا بشقاب که روی سینک می‌ماند دلشوره می‌گیرم. انگار نظم همه چیز را بهم زده‌اند. جایم را از مرکز فرماندهی‌ام، عوض می‌کنم تا روبروی آشپزخانه نباشم. سرم را توی لپ‌تاب فرو می‌برم و سعی می‌کنم تمرکز کنم. اما تصویر آن دوتا بشقاب یک گوشه ذهنم نشسته وبه من پوزخند می‌زند. انگار همه اشیا خانه حرف می‌زنند. همهمه‌ای راه افتاده. لکه‌های پاک نشده، ظروف نامرتب داخل کابینت و غبار اندک نشسته روی شیشه‌ها همه دارند به من پوزخند می‌زنند.

سرم را بیشتر توی لپ‌تاب فرو می‌برم اما صدای خنده‌شان بلندتر می‌شود. اینطور نمی‌شود ادامه داد. قلمرو من در معرض تهدید و شورش قرار گرفته و باید صداها را بخوابانم. لپ‌تاب را رها می‌کنم. دست می‌جنبانم و خیلی زود همه را سرجایشان می‌نشانم. کارها تمام که می‌شود، دیگر وقت بار گذاشتن نهار است. با خودم می‌گویم اینطوری اگر پیش بروم خیلی زود مغلوب می‌شوم. باید ثابت کنم که می‌شود همه اینها را باهم داشت و نفس هم کم نیاورد. پس برنامه را سبکتر می‌کنم. داستان باشد برای قبل از خواب. فیلم برای ساعت‌های پرت که خورده کارها را انجام می‌دهم. می‌ماند غذا پختن و این قبیل کارها که یک ساعت قبل و بعد هروعده برایش کافی است. بقیه روز هم در اختیار خودم باشم و کارهایی که شبیه چاه ویل می‌مانند و هیچ وقت به ته نمی‌رسند. اما معمولا همه چیز آنقدر کثیف بنظر می‌رسد که جز با سابیدن زیاد تمیز نمی‌شود. هر لکه آب شبیه لکه جوهر می‌شود. باید فوری خشک و رفع و رجو شود وگرنه کل خانه را آلوده می‌کند. انگار با تمیزی خانه و طعم غذایم قرار است شایستگی‌ام برای حکومت سنجیده و قضاوت شود.

کارهای خودم، اولویت‌های همیشگی، لپ‌تابم، آن گوشه خانه به نازلترین مرتبه رسیده‌اند. تنها بعد از دولا و راست شدن‌های متعدد و جارو و دستمال کشیدن است که احساس می‌کنم می‌توانم در گوشه‌ای از خانه بنشینم و نتیجه را تماشا کنم. از دیدن قلمروی بی عیب و نقص خوم لذت می‌برم. اما این لذت طولی نمی‌کشد که «بتی فریدان»* با «رمز و راز زنانه»اش سراغم می‌آید و درگیری شروع می‌شود. حرف‌ها و استدلال‌های کشدارم با مامان یادم می‌افتد. اما همه آن حرف‌ها بچگانه و بی‌مایه بنظر می‌رسند. یک حاکم دوست ندارد در قلمرواش خدشه‌ای وجود داشته باشد که شایستگی او را زیر سوال ببرد. اداره یک چنین قلمرویی، که تازه تدبیر روابط بیرونی و داخلی هم می‌خواهد، هنر به دست آوردن دل و صیقل زدن حرف‌های تیغدار هم می‌خواهد، کار آسانی نیست. حالا بعد از سه روز به مامان حق می‌دهم که دیدن لکه‌های کوچک را هم تاب نیاورد و همیشه نگران جزئی‌ترین شکستگی‌ها باشد. چه شکستگی ظروف و چه ترک‌های ریز دل اعضای خانواده. او می‌خواهد خانه همه‌جوره مطلوب ساکنانش باشد. گاهی خیال می‌کنم خانه‌داری مخففی از «خانواده‌داری» بوده که ما آدم‌های مثلا منطقی اینهمه تقلیلش داده‌ایم.

*بتی فریدان نویسنده و فمنیست آمریکایی است که در کتاب رمز و راز زنانه از «مشکل بدون نام» زنان طبقه متوسط حرف می‌زند. بنظر او رسانه توان خود را صرف خانه‌نشینی و فرزندآوری زنان و دورکردن آنها از رقابت‌های شغلی می‌کند.


منتشر شده در مجله ادبی الف‌یا

  • ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۹
  • ساجده ابراهیمی

غمخوار

دوشنبه/ ۷ فروردين ۱۳۹۶

"ام صفا" عادت داشت. مثل بقیه خادمان حرمین شریفین، عادت داشت که کسی دستش را سفت بگیرد و بگوید "توروخدا برام دعا کنید"، یا تقلا کند با عربی دست و پا شکسته‌ای حرفهای بیشتر و مهمتری را به او بگوید و التماس دعای بیشتری کند. ما اما عادت نداشتیم، اقلا من یکی که نه عادت و نه چنین توقعی داشتم، که وقتی من هم دست روی شانه‌اش گذاشتم و خواستم جملات مشابهی را تکرار کنم او محکم دستم را بگیرد و پا‌به‌پای من گریه کند. از دیدن گریه‌ی همدیگر بارش اشکهایمان شدت می‌گرفت. انگار کل تاریخ را باهم راه آمده بودیم و خاطرات و دردهای مشترکی داشتیم. تفاوت‌هایمان رنگ باخته بود. او همسن مادربزرگ من بود و من تازه ۲۴ را رد کرده بودم. او به عمرش پایش را از عراق بیرون نگذاشته بود و من ساعتها در فرودگاه در جوار بوی تند سیگار و همهمه‌های زیاد نشسته بودم تا به همانجایی برسم که او بود.

ام صفا گفت و من گریه کردم، من گفتم و او گریه کرد. تصوری از غصه‌ای که آنچنان بخاطرش مستاصل بودم نداشت. مثل بقیه، حتما حدس میزد مریضی دارم و شفا می‌خواهم. یا دردم از جنس بقیه مشکلات ریز و درشتی است که حتما آنها بهتر در جریانش بودند. حتی چیزی نپرسید. حرفهای خودش را زد. انگار که مطمئن باشد هر دردی هم که باشد، دوایش دقیقا همان‌جاست. چشم به سوی قبه می‌چرخاند و دعا می‌کرد. دلداری‌ام می‌داد. همه توانش را گذاشته بود پای دلداری دادن من. روزهایی که خودم غمخوار دیگران می‌شوم به او فکر می‌کنم، به توان او برای به دوش کشیدن غم زائران. به همه زائران آنطور دل به دل می‌داد؟ خسته نمی‌شد؟ ما از به دوش کشیدن غم‌های خودمان هم خسته می‌شویم.

ام صفا پیامبر نبود که از آینده خبر بدهد. پیشگو هم نبود. شبیه آدم‌های عجیب و غریب دیگر هم نبود. اما دلم می‌خواست باور کنم هرچه می‌گوید، زود محقق می‌شود.

  • ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۹
  • ساجده ابراهیمی

هوا را از من بگیرید، ارزش را نه!

دوشنبه/ ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

یکی از کابوس های چندسال پیش بود. از آن‌هایی که طعم گس آن با ریز به ریز وقایع در خاطر می‌ماند. هرطور به قضیه نگاه میکنم آنهمه دیالوگ‌ و طراحی صحنه نمیتوانست اتفاقی باشد. حتما یک کارگردان خیلی موذی نشسته بود و برای خلق آن اثر وحشتناک وقت گذاشته بود و ترتیب و توالی همه وقایع را کلی پس و پیش کرده بود تا چنین شاهکار دهشت انگیزی را خوب از آب دربیاورد.

گمانم همان روزهایی بود که کتاب "ژرفای زن بودن" را میخواندم و خیلی جدی در کتاب فرو رفته بودم و میخواستم خودم را از جایی که بودم بیرون بکشم.

لوکیشن یکی از نقاشی‌های قرن۱۸ میلادی بود. نقاشی ای که نمیدانم کی دیده بودم از انقلاب فرانسه و اعدام لویی شانزدهم به دست انقلابیون. یک همچه صحنه ای بود که آدم‌ها توی صف منتظر مانده بودند تا حکم گیوتین بر آنها اجرا شود با این تفاوت که در خواب من به جای گیوتین طناب دار گذاشته بودند. قرار بود "همه ی آدم‌ها" اعدام شوند. به گناهی ناشناخته. یا شاید به گناه آدم ول معطل و به دردنخور بودن یا خلاصه هرچه بود دلیلی جز بی خاصیتی نداشت که آنهمه آدم را یکجا باهم دار بزنند. همه هم خیلی جدی و بدون بی قراری توی صف ایستاده بودند تا آن حکم برایشان اجرا شود. همه آدم‌هایی که میشناختم آنجا بودند. در یک دشت وسیع و بی هویت. انگار که همه‌مان باهم در یک جرم شریک بوده‌ایم.بعضی آدم‌ها اما بی قراری میکردند. و از اینجا بود که بتمن قضیه که من باشم، ظهور کرد. آدم‌هایی که از من در صف جلوتر بودند و نق میزدند را جای خودم میفرستادم تا اقلا با تاخیر بیشتری اعدام شوند! همینقدر فداکار و ایثارگر! عجیبتر این بود که _مثل بیداری_ از کار خودم لذت میبردم. از اینکه به بهای شادی اندک دل دیگران خودم را هر لحظه بیشتر به دهان مرگ نزدیک میکردم لذت میبردم.

حالا چندسال است هروقت یاد آن خواب می افتم بیشتر از خودم بدم می آید. دقیقا کِی بود که شادکردن و بدست آوردن رضایت دیگران آنقدر ارزش شد که بحاطرش دست به فداکاری هایی اینچنین احمقانه زدیم؟ و هی فکر کردیم حتما در ازای آن ثواب هم اگر‌نباشد، رضایت باطنی باید بدست بیاوریم. چه کسی این گزاره‌ها را در مغزمان فرو کرد که "بخاطر دیگران خودت را بکش"؟

مساله من فداکاری نیست. "ارزش بودن آن در حد افراط و مقدم داشتن آن بر همه اصول اخلاقی دیگر" است. اگر فداکاری اصل اخلاقی است، آرامش اعصاب خود، لذت بردن از جایگاه خود بدون عذاب وجدان داشتن از اینکه حق دیگری را غصب و تملک کرده ای، بدون فکر به اینکه "میتوانی این لحظه را با دیگران هم شریک شوی" اصل اخلاقی است که در هیچ کدام نهادها، کتاب‌ها و مراکز آموزشی به ما نگفته‌اند. نتیجه‌اش؟ برای مرگ هم خودمان را جلو می اندازیم. آدم‌هایی که به عقب صف میرفتند از فداکاری من شاد میشدند و یا قدردان بودند؟ هرگز! تنها فرصت بیشتری برای نق زدن پیدا میکردند.

  • ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۹
  • ساجده ابراهیمی

جنگ، حیات ماست

شنبه/ ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

"ما در جنگ انقلاب را صادر کردیم". امام خمینی


فکر میکنیم هرگز معنی این جمله امام را متوجه نمیشدم تا وقتی جنگ سوریه پیش آمد و مردم سوریه که نه انقلابی بودند و نه نسبت به لبنان و بقیه کشورهای نزدیکشان از ایران و امام خمینی شناختی داشتند، حالا انقلاب را میشناسند، از مقاومت حرف میزنند و ندای پایداری خمینی تا آنجا رسیده، طنین انداز شده و از دهان بچه های خردسالشان تکرار میشود.

  • ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۹
  • ساجده ابراهیمی

کارآفرینی

دوشنبه/ ۱۱ بهمن ۱۳۹۵

بعد از این پستی که نوشتم و یادداشتی که در روزنامه منتشر شد و با کمکهای دلسوزانه دوستم کمکهای خوبی برای فرزانه جمع شد. آنقدر تماس و پیگیری داشتم و از جاهای مختلف آدمها زنگ زدند و دلشان میخواست هرطور شده کمک کنند که در برابرشان کم آورده بودم. حالا این را هم بگویم و نیمچه غری هم بزنم که بدترین تجربه ام بود در مواجهه با آدمهای کنجکاو که نتیجه شگرفی از آن گرفتم: کسی که واقعا دلش میتپد و میخواهد کمکی کند، با پرسیدن دوتا سوال هم قانع میشود. حتی خیلی ها بودند که همان دوتا سوال را هم نپرسیدند و فقط اعتماد کردند. اما آدمهای زیادی هم هستند که از پرسیدن هیچ سوال اخلاقی و غیراخلاقی دریغ نمیکنند و تهش هم با یک جمله دلسوزانه تحقیرآمیز سروته قضیه را هم می آورند. همه سعی ام روی رازداری بود و در عین حال گفتن چیزی که هر انسانی را به کمک کردن تشویق میکرد.

خلاصه اینکه خیلی کارها شد و طبیعی هم بود که تبش خوابید. حالا فرزانه دوباره برگشته سرخانه ی اول منهای اینکه حالا اقامتش در ایران قانونی نیست. میخواهیم برایش کاری کنیم که اگر درآمدی به دستش رسید غرورش آنقدر حفظ شود که دیگر غصه تحقیر به درد غربتش اضافه نشود. تدریس زبان، ترجمه یا خیاطی و هنرهای دستی و ... از او برمی آید. اگر با حوزه های کارآفرینی آشنایی دارید، دنبال ترجمه و مدرس زبان و ... هستید میتوانید روی کمک او حساب باز کنید و مطمئن باشید کمک شما خیلی قبل تر از فرزانه به دست خود خدا میرسد. خبرم کنید.

بیایید روز قیامت اگر خواستیم به شیعه علی بودن افتخار کنیم، شرمنده شیعیانش نباشیم.

  • ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۰
  • ساجده ابراهیمی

خودآزاری

جمعه/ ۸ بهمن ۱۳۹۵

من یک خودآزار واقعی هستم. تلگرامم را بسته ام تا از خبرهای پلاسکو دور باشم. اما رفته ام اینستاگرام، پیج شهدای آتش نشان را پیدا میکنم و تک تک پست هایشان را دوره میکنم. الان حالم چطور است؟ باید بروم یک نفر را بیدار کنم که مرا ببرد دکتر چون پنج دقیقه است ک نتوانسته ام نفس عمیق بکشم و احساس میکنم قلبم دارد سوراخ میشود.

فکر عجیب مرگ دارد مغزم را به انحطاط میکشد. اما چیزی که همه ی وجودم از آن ترسیده، بجا ماندن اثری از ماست. همین صفحه هایی که داریم، همین حرفهایی که از روی خوشی یا ناخوشی زده ایم و ثبت کرده ایم. همه این حرفها، واکنش ها، عکس ها و هرچه که هست از ما میماند و خیلی بد در معرض قضاوت میمانیم. حرف بدی که زده ایم را کسی میخواند و تا هرچندسال که اینجا باشد احتمال خواندنش هست و ماتاخر هایی که به روحمان میرسد.

شانس بیاوریم قبل مرگمان همه اینها را پاک کنیم. آن دنیا که رفتیم، چیزهایی دیدیم که از ما ثبت شده درحالیکه یادمان نبوده، آنموقع چه کنیم...

  • ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۲
  • ساجده ابراهیمی

روح سرگردان

پنجشنبه/ ۷ بهمن ۱۳۹۵

خواب دیدم با دستهای خودم دارم آوار را جمع میکنم. چنگ می انداختم و آجر و سنگ و خاک کنار میزدم. هنوز دود از اینور و آنور بلند میشد. همانجوری که در پخش زنده شبکه خبر دیده ام. به یک جنازه رسیده بودم. به پشت افتاده بود و هنوز خاک رویش بود. خاک ها را کنار زدم. گرمی جنازه اش را حس میکردم. نمیدانستم اگر او را برگردانم با چه صحنه ای مواجه میشوم. دور و برم تاریک بود. داشتم خفه میشدم. چیزی که دست و پایم را بی حس کرده بود ترس نبود. تردید بود. «طاقت دیدنش را دارم؟» با صدای نمازخواندن بابا از خواب پریدم. خفگی ولی رهایم نمیکرد.

مطمئنم اگر بروم در مخروبه های پلاسکو، میتوانم بگویم دقیقا کجا بود که جنازه را پیدا کردم و مطمئنم که همانجا، احتمالا همان دمدمای صبح، جنازه ای پیدا شده. اختیار روح من دیگر دست خودم نیست.

  • ساجده ابراهیمی

قصه‌ی ناشنیدنی

يكشنبه/ ۳ بهمن ۱۳۹۵

احساسم درباره خودم؟

مثل یک چهارراهم. حس یک چهارراه را دارم که آدم‌ها از مسیرهای مختلف و متضاد می‌آیند، به وجه اشتراکشان، که من باشم، می‌رسند و بعد مسیرشان بهم پیوند می‌خورد و باهم از یک راه ادامه می‌دهند. 

من این وسط چهارراهی‌ام که روز به روز شاهد هزار قصه و هزار اتفاقم، شاهد بهم رسیدن‌ها و از هم جدا شدن‌ها هستم. هزار اتفاق برای روایت کردن دارم. مشتم مثل پیرزن‌های قدیمی از قصه پر است. طالع بین خوبی شده‌ام. پیش بینی‌هایم برای اشتراک‌ها و افتراق‌ها درست از آب درمی‌آید. می‌توانم کرور کرور تجربه و راهنمایی در اختیار آدم‌ها بگذارم و بگویم "آن دیگری که مثل تو بود" چه شد و به کجا رسید.

 اما از خودم اگر بپرسند، اگر بگویند قصه خودت را بگو، هیچ. هیچ. من هیچ قصه‌ای برای گفتن ندارم. خودم تنها از یک راه آمده‌ام و شده‌ام چهارراه تلاقی بقیه. نقطه ربط و پیوند آدم‌های باربط و بیربط. چه سهمی می‌برم؟ هیچ. هیچ. بجز سنگین شدن اندوه از بی‌قصگی خودم، فرسوده شدن مدام از دیدن‌ها و شنیدن‌ها و حدس زدن‌های آخر هر قصه. بی قصه بودن، اما اول شخصِ راویِ قصه‌های دیگران بودن، دردی‌ست که گفتنش برای هیچ قصه نویسی خوشایند نیست.

  • ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
  • ساجده ابراهیمی