یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

زیر سنگینی غبار

شنبه/ ۴ دی ۱۳۹۵

چیزی که جلوترم را محو میکرد، مه نبود. غبار بود. اسمش آلودگی بود. چیزی که دستش را روی سینه ام گذاشته بود و نمیگذاشت نفسم بالا بیاید، اسمش غبار بود. آلودگی بود. روی دیگر اینجور محو شدن را هم دیده ام. سرما و مه بود که جلوی چشمم را میگرفت. کِی؟ یک سال پیش. جاده‌ی اراک. دشت بود و سرما از ذره ذره اکسیژنی که تنفس میکردم لابلای ریه‌هایم میرفت.

جلویم محو بود و باز رسیده بودم به پل همیشگی. چرا همه چیز را رها نمیکردم و بروم؟" چرا این بی آرتی ها را سوار نمیشوم و نمیروم تا ته، بعد از آنجا هم سوار یک اتوبوس دیگری شوم و بروم تا ته، بعد دوباره بروم تا ته دیگری. بروم و بروم و بروم تا گم شوم. تا دیگر جایی مرا نشناسند. مرا به نام نخوانند. تعلقی نداشته باشم. نه کتابهایم، نه لباسهایم و نه هیچ چیز اضافی دیگر نداشته باشم."

چرا نمیرفتم تا به جایی برسم که تابستان و زمستانی نداشته باشد. که غبار و مه‌ای نداشته باشد که راهم را سد کند و نفسم را بند بیاورد. که پناه ببرم به خاطراتم. از یادآوری‌شان مچاله شوم یا فراخی بال بگیرم. از گرمی بعضی شان گرم و از سردی‌شان سردم شود.

چرا تهران را رها نمیکردم و با یک مینی بوس قراضه خودم را به جایی که کسی مرا به نام نخواند نمیرساندم؟

  • ۹۵/۱۰/۰۴
  • ساجده ابراهیمی