یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

یک ذهن مُشَبَّک

بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

کلام الله

اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یُترَکَ سُدی؟

گمان کرده ای بیهوده و بی تکلیف رها شده ای؟


"سوره مبارکه قیامت آیه 36"

افق

خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

"امام روح الله"

دل گرافی

از قعر دوران آمدی تا ما یتیمان تاریخ را پدری کنی. تا آغوش گرم امت ستمدیده ای باشی که قرن ها حسرت یک دل سیر گریه را بر دل داشت.تو به ما جرات طوفان دادی...

برش کتاب

عالم امروز ما در جهتی پیش می رود که آن جهت، با نسبتی که بشر با وجود برقرار کرده، متناسب است. آن نسبت،نسبت غلبه و تسلط و تملک و دائرمداری بشر است. اصلا اندیشه دائرمدار بودن بشر و تسلط و تملک از تفکر غربی جدا نیست و از فرانسیس بیکن گرفته تا ژان پل سارتر ادامه دارد. از این رو ،اندیشه قدرت و تملک اختصاص به سوداگران سیاسی و اقتصادی ندارد بلکه بنیاد آن در اندیشه نجیب ترین،شریف ترین، ساده ترین و عمیق ترین فیلسوفان غرب پرورده شده است.
درباره غرب/رضا داوری اردکانی
شهدائنا عظمائنا

خُطَّ الموت علی وُلد آدم مخطّ القلادة علی جیدالفتاة.اَلا مَن لَحِقَ بی اُستُشهِد و مَن تَخَلَّفّ عن الرکب لَم یَبلُغِ الفتح


beyzai.ir

حال روز

در گِل بمانده پای دل...

بغض کهنه

چهارشنبه/ ۲۲ آذر ۱۳۹۶

داداش عکس «رسول خلیلی» را لوله کرده بود تا ببرد خوابگاه و به در کمدش بچسباند. پشت سر شهید گنبدی طلایی بود و پرچم روی گنبد هم سرخ بود. آنموقع هنوز نمیدانستم که گنبد، متعلق به بارگاه حضرت زینب است. عکس را که باز کردم از جوانی شهید جا خوردم. اولین مواجهی من با شهید مدافع حرم از همانجا شروع شد. «محرم ترک» را می شناختم. قبلترش، آن روزهایی که گذرم به «خزانه» میافتاد عکسش را دیده بودم. جوان بود، اما نه نزدیک به سن و سال من. رسول خلیلی سن و سالش آنقدر به من و اطرافیانم نزدیک بود که باور اینکه رفته و در کشور دیگر جنگیده و شهید شده، سخت بود. خیلی سخت. باور اینکه کسی همسن برادر من، کمی بزرگتر از خود من، همسن دوستانم، همکلاسیهایم و پسرخالهها و پسرعموهایم باشد، و کاری خاص کرده باشد، سخت بود. سال 91 برای شهید شدن یکجوری بود. شاید طهرانی مقدم را باور میکردیم، اما جوان بودن و دست کشیدن از چیزهایی که ما دوست داشتیم، باورپذیری شهادت را سخت میکرد. و همین شگفتی بود که جذابش میکرد. شمشیر دو لبی بود که هم بشدت ترسناک بود و هم بشدت خواستنی. آنها که میرفتند قهرمان بودند، دست شستن و دست کشیدن را بلد بودند و ما نه. آنها راه معبر تنگی که آوینی گفته بود را پیدا کرده بودند و ما نه. آنها راه نظرکرده شدن را بلد بودند و ما نه. اصلا آنها آنقدر هیجانطلب بودند که چنین پا در عرصه بگذارند و ما نه. ما هیچکدام اینها نبودیم. ما اهل روزمرگی بودیم، اهل آه و حسرت بعد از شنیدن خبر شهادت دیگران، اهل تحسین کردن. شهادت ماورائی بود. خرمای بر نخیل بود و ما دستمان کوتاه. مایی که میگویم یعنی من و خیلی از آدمهای دور و برم. «دختر بودن» حسرت را بیشتر هم میکرد. فکر کردن به چیزی ماورائی مثل شهادت برای یک دختر حسرتبارتر است وقتی میداند زمینهاش برای او فراهم نمیشود. وقتی میداند که حرف زدن از آن جوابهایی مثل «جهاد زن کارهای دیگر است» دارد. به گزارش اخبار، ارتش سوریه پیشروی میکرد ولی بازار شهادت جوانان ایرانی داغتر می شد.ا خبار از پیروزی می گفت، اما گلزار شهدا شلوغتر می شد. کار به شهید 20 ساله که رسید، سپر برداشتم. آه و اشک چه معنایی داشت وقتی آدمهایی خیلی کوچکتر از من همهچیز را به سخره میگرفتند و جای مواخذه، پاداش هم میگرفتند؟ آنها بلد بودند خلاف قاعده بازی کنند. من بلد نبودم. سر لج افتادم. اردیبهشت 95 آخرین باری بود که به گلزار شهدا رفتم. اگر هم رفتم، قطعهی 26 نرفتم. از کنار قطعه 52 با سرعت رد شدم و قطعهی شهدای افغان را دور زدم. با شهدای گمنام، که آدم نمیداند چندسالشان بوده بهتر میشد حرف زد. بقیه توی نگاهشان تمسخر بود. خوبها برایشان بود و ما چه حسی داشتیم؟ حس معطل بودن.
وجدانم در بیانصافی هنوز آنقدر وقیح نشده بود که بخواهم رفتن و شهید شدن آنها را زیر سوال ببرم. خب انتخابشان بود هر انتخابی هم بهایی داشت. او که رفته بود، من بودم و جاماندهها. خواهران شهید، همسران شهید، مادر و فرزندان شهید. زنان قهرمانپرور. زنانی که میخواستند قهرمان باشند. زنانی که گریه میکردند اما میگفتند که «جوانشان فدای حضرت زینب». لجم میگرفت. روزی که دیدم خواهر شهید امرایی با دست لرزان قبر برادرش را گل میچید و بغضش داشت از توی چشمهایش بیرون میزد بیشتر لجم گرفت. خود را محکم نشان میداد اما فرو ریخته بود. سوالم ساده بود و جرات پرسیدن از هیچکدام را نداشتم: «چرا گذاشتید برن؟ چرا مانعش نشدید؟»
شکافی بین من و خیلی از دختران و زنان اطرافم ایجاد شد. تا چندسال قبلتر مادرشهید پیرزن باصفایی بود که صبح های پنجشنبه توی بهشت زهرا میدیدیم. خواهر شهید زن پا به سن گذاشتهای بود که میتوانست یک خاطره از برادرش را بارها و بارها تکرار کند و تهش بگوید یک جان بودیم در دو قالب. همسر شهید زنی بود که بچههایش دیگر از  آب و گل درآمده بودند و آنها را بر حسب اخلاق به پدرشان نزدیک یا دور میدانست. اما مادر شهید، زن جوان قطعهی ۲۶ شد که مزار پسر بیست سالهاش را گل میگذاشت. خواهر و همسر شهید، دختران همسن و سال خودم شدند. دوست هم دانشگاهی، هم مدرسهای قدیمی، دختر همسایه، همه کسانی که باهم روزهایی گذرانده‌ بودیم. با یک داغ نسبتمان عوض شده بود. کنارشان قدم کوتاه بود. حقارتی عمیق حس میکردم و راهی برای جبرانش نبود. نمیدانم مثلا خواهری بود که از برادرش بخواهد به سوریه برود و شهید شود تا به او مقامی خاص بدهد؟ یا مادر و همسری چنین خواستهای داشتند؟ همه میگفتند از شهادت شهیدشان راضیاند. روغن ریخته نذر امامزاده نمیشد؟ من هم برای برادرم خوبترینها را میخواستم. اما این یکی حتی فکرش هم کشنده بود. هروقت او هم به تکاپوی راهی برای رفتن میافتاد، بق میکردم. گر میگرفتم. لج میکردم و میگفتم اگر برود من هم خیلی خوشحال میشوم و بغض و خشمم را باهم قورت میدادم.
همه باهم علیه من شده بودند. زنان در «ملازمان حرم» جلوی شهره پیرانی مینشستند و میگفتند از نبودن شوهرشان سخت دلگیرند اما خوشحالند که او رفته. معنی این رنج را نمیفهمیدم. چاقو کشیدن علیه خود را چرا، فرو بردن آن در قلب را نه. دو تا آدم درون من با هم میجنگیدند. آنی که رو به همسر شهید میگفت: «ناراحتی؟ خب نمیگذاشتی شوهرت برود.» و کسی که چشم غره میرفت و میگفت «آنوقت تو میتوانستی بنشینی و تز بدهی؟» باور همه این بود و همه با هم آن را به من تلقین میکردند. شهید امر قدسی بود و همه چیز مربوط به آن. درد عافیت داشتن و نخواستن آن در عین حال خوره بود. من را میخورد. زیر و رو می کرد.
داغ مقدس به همسایهمان رسید. دو تا دختر دوقلوی یک ساله از یک ساعتی به بعد پدر نداشتند. دختری هم سن و سال من مانده بود و دوقلوهایی که از بابا فقط عکسهای روی دیوار را میشناختند. جنگ از من دور بود. اما ترکشهایش هرروز در بدنم جابجا میشد. با شنیدن صدای دوقلوها، با دیدن عکس پسر دوست بابا روی دیوار خانهشان وقتی هرصبح در را باز میکردم. ترکشها به اعصابم و جایی پشت چشمم میرسیدند وقتی تن تکیدهی پدر شهید و چشمهای مردهی مادرش را میدیدم. جنگ اما جنگ عقیده بود. مرز و جغرافیا نمیشناخت. جنگ هم خون میخواست. خیلیها شهید میشدند و خونشان دیده نمیشد. بیشتر از تعداد جنازهها شهید داشتیم. مادر شهید، پدر شهید، خواهر شهید.
سِر شده بودم. بیاشک بودم. بیموضع. سپر انداختم. روزی که عکس شهید حججی همهجا منتشر شد مرزهای دیوانگی را رد میکردم و دم نمیزدم. چیزی که به وجودم افتاده بود نه دشمنی، که حسادت بود. حسادت به اینکه کسی کوچکتر از من تا کجاها رفته بود و من حتی خیال آن کجاها را هم دیگر نداشتم. به آرزوهای دیگران حسود شده بودم. برایش ننوشتم. حرفی نداشتم. شهیدی دیگر، مثل دیگران بود.
توی دانشکده موزیک شاد گذاشتهاند و بچههای بسیج شیرینی پخش میکنند. شیرینی را نمیخورم. سنگی از گلویم برداشته می شود، از بین هزاران سنگ. بعضیها توی استوری اینستاگرام نوشتهاند «در بهار آزادی جای شهدا خالی». سنگها سرریز میکنند و پشت بندش اشکها هم.
باید اعتراف کنم که همان سالها دلم هلاک تمام بچههایی بود که یتیم شدند. که وقتی نریمانی مداحی مشهورش را میخواند و میرسید به « گلم بابا میخواد/ جواب نالهشو بدید» دلم آشوب میشد. سالهای کودکی و انتظارهای مدام خود برای بابا را یادم میآورد. حسرت دیدن بابا که هفتگی به دلمان بود و حالا برای این بچهها همیشگی میشد. حالا که میگویند در این بهار جای شهدا خالی است من باید دست از بغضم بردارم و بگویم دلم هلاک قد خمیدهی دوست بابا است. تب کردهام برای زنانی که اول دل خودشان را کشتند و دفن کردند و بعد مردانشان را راهی جبههها کردند. دلم کباب است برای بچههایی که در غم بی پدری تب کردند. زنانی که بغض همراه همیشگیشان شد. دلم مچاله است برای مادرانی که چشمشان تهی شد و پدرانی که قدشان خمیده و شانههای استوارشان دنبال پناه میگشتند.

  • ۹۶/۰۹/۲۲
  • ساجده ابراهیمی